بين مطلب و شهيد بزرگوار رضایی يك دوستي صميمانه ای حاكم بود كه غير از مأموريت در جبهه ها هيچ وقت طاقت و تحمل دوري همديگر را نداشتند . مطلب از ابتداي تحصيل در مدرسه به همراه شهيد مبارك رضايي بوده است و در زمان جنگ كه هركه جداگانه در مناطق جنگي حضور داشتند و هنگام مراجعت به مرخصي از احوال يكديگر جويا مي شدند تا اين كه شهيد مبارك رضايي در سال 1362 در منطقه فكه به شهادت مي رسد و شهيد مطلب در هنگام تشييع يار ديرينه اش و از دست دادن چنين فردي كه تمام وقتش در راه اين انقلاب سپري شده بود در همان روز تعدادي از موي سر و ريشش سفيد مي شود .از او سئوال مي كنند تو راتا به حال با اين همه موي سر و ريش سفيد نديده بوديم . اول انکار مي كند و بعد گريه اش مي گيرد و به يكي از همرزمان نزديكش كه آنهم در سال 1365 به شهادت مي رسد, موضوع را بازگو مي كند و مي گويد به خدا قسم كه فقدان شهيد مبارك برايم كمرشكن است و اين شخص كاش مي ماند و خدمت مي كرد .