خلبانی که صدام دستور داد به دو نیمش کنند
به گزارش همشهری آنلاین، وی پس از گذراندن دوران کودکی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در دبیرستان امیرکبیر به ادامه تحصیل پرداخت و توانست از این دبیرستان مدرک تحصیلی دیپلم را اخذ کند.


آن روزى که امثال ما پاى تلویزیون نشسته بودیم و دیدیم این جوان فریاد مى زند، نه اسمى از او شنیده بودیم ونه خصوصیتى از او مى دانستیم اما همه وجود ما غرق تعظیم و تجلیل از این جوان آزاده شد.

![]()
متن زیر مختصری از زندگانی شهید دکتر بهشتی و آخرین جملاتی است که دکتر بهشتی فر مودند از زبان همرزم شهید بهشتی
آیة الله دكتر سید محمد حسینی بهشتی در دوم آبان سال 1307 در محله لومبان اصفهان به دنیا آمد. شهید بهشتی تحصیلات خود را تا پایان سال دوم دبیرستان در آن شهر گذراند. به خاطر علاقه شدیدی كه به علوم اسلامی داشت به حوزه علمیه اصفهان وارد شد. دروس علمی را تا اواخر سطوح عالیه در همان حوزه خواند و در سال 1325 راهی حوزه علمیه قم گردید. ایشان پس از طی یك سلسله آموزش ها و كسب فیض از محضر اساتید و مراجع، به خصوص امام خمینی (ره) با عده ای از فضلای حوزه، درس اصول و فقه آیة الله داماد را كه مورد علاقه طلاب جوان بود بنیانگذاری كرد. همچنین به همراه دوستان دیگرچون آیة الله شهید مطهری و فقهای دیگر در درس خارج امام خمینی ( ره) حاضر شدند.
شهید بهشتی پس از اخذ دیپلم در سال 1330 دوره لیسانس دانشكده الهیات و معارف اسلامی و همچنین در سال 1338 دوره دكترای این دانشكده را به پایان رسانید. وی از سال 1330 تدریس در دبیرستانهای قم را آغاز كرد و در سال 1333 دبیرستان دین و دانش قم را تاسیس نمود. از جمله خدمات فرهنگی ارزنده شهید بهشتی، می توان ایجاد امكانات آموزش زبان و علوم روز را برای فضلای حوزه علمیه قم نام برد. درهمین رابطه كانون اسلامی دانش آموزان و فرهنگیان قم را پایه گذاری كرد. شهید بهشتی در سال 1342 مدرسه علمیه حقانی را تاسیس كرد و به كمك جمعی از فضلای حوزه علمیه اقدام به تشكیل گروه تحقیقاتی پیرامون حكومت در اسلام نمود. در همان اوقات توسط سازمان امنیت " ساواك" از قم به تهران انتقال یافت و در سال 1343 در تهیه برنامه جدید تعلیمات دینی مدارس شركت كرد و یك سال بعد یعنی در سال 1344 به آلمان عزیمت كرد. در آنجا علاوه بر یك سلسله آموزشها و حركتها كه به طور طبیعی ناشی از اصالت فكری و عمق مغز ایدئولوژیك وی بود به بنیانگذاری گروه فارسی زبان در انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا اقدام كرد.
شهید بهشتی در سال 1349 به تهران بازگشت و جلسات تفسیر قرآن ایجاد كرد . در همین رابطه با همكاری شهید دكتر باهنر و دیگران در آموزش و پرورش مشغول تهیه كتاب تعلیمات دینی مدارس شدند. در آذرماه 1357، ضمن تلاش گسترده ای جهت ایجاد روحانیت مبارز تهران به اتفاق شهیدان استاد مطهری و دكتر مفتح و آیات عظام مهدوی كنی و امامی كاشانی كوشید وجمعی دیگراز علمای مبارز درسراسر ایران به عنوان یك هسته اساسی از آن حمایت كرده و به آن پیوستند. طی سالهای 1329 تا 1332 در دفاع از حكومت ملی دكتر مصدق به همراه روحانیت مبارز از چهره های فعال و كارسازی بود كه در به راه انداختن تظاهرات ضد رژیم در اصفهان نقش مهمی داشت.
دكتر بهشتی به عنوان آغازگر بحث و هم مدیر جلسه پیرامون اهمیت مسئولیت ریاست جمهوری سخنانی ایراد كردند و اظهار داشتند رئیس جمهوری پس از مقام رهبری بلندپایه ترین مقام نظام است و آقایان مردم را روشن كنند تا شخصی كه تحت حمایت استكبار قرار دارد در مسئولیت ریاست جمهوری قرار نگیرد. تا جایی كه من به یاد دارم این آخرین جمله شهید بهشتی بود
بهشتی تنها، مرد علم و بیان و قلم نبود بلكه در میدان مبارزه نیز مردانه جنگید. به ویژه ازآغاز قیام امام خمینی (ره) در سال 1341، به همكاری با جمعیتهای مؤتلفه اسلامی برخاست و به عضویت شورای روحانیت آن انتخاب گردید.
او در برگزاری راه پیمایی های عظیم چهارم شوال و تاسوعا و عاشورای 57 نقشی مؤثر داشت. سخنرانیهای پرشور شهید مخصوصاً در روز 16 شهریور در مسجد صاحب الزمان " عج" تحرك فراوانی به مردم داد. هنگامی; كه امام (ره) در پاریس بودند، برای تبادل نظر با امام (ره) به آنجا رفت و سپس به فرمان امام(ره) به عضویت شورای انقلاب اسلامی ایران برگزیده شد. نقش موثر و رهبری كننده ایشان در آن زمان كاملاً محسوس بود. شهید بهشتی هنگام شهادت علاوه بر رهبری حزب جمهوری اسلامی و عضویت شورای انقلاب، رئیس دیوان عالی كشور نیز بود

در جلسه ای كه هر هفته شب های دوشنبه در سالن اجتماعات حزب تشكیل می شدمسائل و مشكلات مردم از قبیل تورم ، مسكن ، آموزش و پرورش ، بهداشت و درمان و غیره مطرح می شد و چون مسئولان اجرایی و مسئولان سایر قوا حضور داشتند، تصمیمی برای حل مشكلات گرفته می شد و اگر احیاناً نیاز به قانونی بود، مجلس قانونی برای رفع آن مشكل تصویب می كرد.
معمولاً در نشست ها یك صد و پنجاه نفر شركت می كردند كه در نشست روز هفتم تیر سال 1360 و در جلسه قبلی آن با همین عده از مسئولان، بحث تورم بررسی می شد. در آغاز جلسه آقای كاظم پور اردبیلی (وزیر بازرگانی وقت) پیرامون تورم ومشكلات مربوط به آن صحبت كردند. در اواسط جلسه كه تقریباً نمایندگان مجلس ،وزیران و معاونان و مسئولان اجرایی و قضایی كه عضو یا هوادار حزب بودند،حضور داشتند، پیشنهاد شد به خاطر عزل بنی صدر و در پیش بودن انتخابات ریاست جمهوری بحث مربوط به انتخابات بررسی شود كه با موافقت اكثریت حاضران مواجه شد.
دكتر بهشتی به عنوان آغازگر بحث و هم مدیر جلسه پیرامون اهمیت مسئولیت ریاست جمهوری سخنانی ایراد كردند و اظهار داشتند رئیس جمهوری پس از مقام رهبری بلندپایه ترین مقام نظام است و آقایان مردم را روشن كنند تا شخصی كه تحت حمایت استكبار قرار دارد در مسئولیت ریاست جمهوری قرار نگیرد. تا جایی كه من به یاد دارم این آخرین جمله شهید بهشتی بود.
در این لحظات بود كه ناگهان با صدای مهیبی همه جا تاریك و من به گوشه ای پرتاب شدم. تا چند ثانیه نمی دانستم چه شده و فقط صدای ناله ها و فریادهای یاالله، یا امام زمان (عج ) را می شنیدم .
بعد از مدتی متوجه شدم بر اثر انفجار و پایین آمدن تمام سقف سالن اجتماعات افراد زیادی زیر آوار سنگینی قرار گرفته اند و كسانی كه در معرض مستقیم انفجارقرار داشتند، مثل شهید مظلوم بهشتی قطعه قطعه و متلاشی شده اند.
این حالت تاریكی و سكون و بی حركتی حدود دو ساعت طول كشید تا مردم ونیروهای امدادی یكی یكی اجساد را از زیر آوار بیرون می كشیدند. در این حادثه فقط یك سوم حاضران جلسه و از جمله من زنده ماندیم كه همگی نیز مجروح شده بودیم .
راوی :همرزم شهید
شهید مقدم در گاو صندوقش هم تکه پارچه سیاهی گذاشته بود که با دست خط خودشان نوشته بودند عنایت فرموده، این پارچه سیاه را در کفن من قرار دهید.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، آنچه ملاحظه خواهید کرد قسمت دوم گفتگو با خانم زینب طهرانی مقدم فرزند ارشد سردار شهید حاج حسن طهرانی مقدم است. شهید مقدم که لقب پدر صنایع موشکی ایران را به خود اختصاص داده است چهل روز پیش به همراه عدهای از دوستان و همکارانش در انفجاری به شهادت رسید و پرده از گمنامی این سرباز نظام اسلامی برداشته شد.

تولد و كودكی
به سال 1333 در خانوادهای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردكشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (بویژه پدرش) به اسلام عزیز باعث گردید كه از همان كودكی عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دواند. از همین ایام وی تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگیری قرآن مجید پرداخت.


دیروزازهرچه بود گذشتیم،امروزازهرچه بودیم گذشتيم! آنجاپشت خاكریز بودیم و اینجا در پناه میز! دیروزدنبال گمنامی بودیم وامروزمواظبیم ناممان گم نشود! جبهه بوي ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد! آنجادرب اطاقمان مينوشتيم ياحسين؛ "فرماندهي" ازآن توست ، الان مينويسيم بدون هماهنگي واردنشويد ! " الهی نصیرمان باش تابصیرگردیم، بصیرمان كن تاازمسیربرنگردیم وآزادمان كن تااسیرنگردیم.
" دل نوشته ای از شهید شوشتری

اپيزود اول: کاباره
صبح یکی از روزها با هم به "کابارهی پل کارون" رفتیم.
به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود.
با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار با حیایی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود.
شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا؟!
برای خواندن بقیه مطلب لطفا به ادامه مطلب بروید.

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود ، دیدم کلاه برای اون واجب تره.

همشیرههایش دورش را گرفتند و گفتند: دیگه وقتشه جواد. ما میخوایم زنت بدیم. نه نیاری که دل آبجیها میشکنه؟ بگو چشمت دنبال کیه تا بریم پاشنهٔ در خونه شو دربیاریم.

سر و صدای مردمی که تظاهرات می کردند، از خیابان تا ته کلاس مدرسه می آمد: «هفده ی شهریور روز ننگ شاه. هفده ی شهریور افتخار ما.» معلمای ساواکی و وابسته به شاه هم وایستاده بودند دمِ در مدرسه تا بچه ها از مدرسه نرن تو خیابون. بچه های توی کلاس هم شده بودند یه کپه باروت. فقط یکی رو میخواست که جسارت کنه یه کبریت بکشه به اونا.


قطار تند و تندتر پیش میرود. مادر خود را به زور از میان جمعیت جلو میکشاند و بلند میگوید:« داداش، نامه، نامه بفرستیها...» خودت را تا سینه از پنجره کوچک بیرون میآوری و به تائید حرف مادر سر تکان میدهی. قطار پی در پی سوت میکشد؛ دور میشود و دورتر...

از سنگر زدم بیرون، از شیار خاکریز وارد کانال شدم. همیشه موقع رفت و برگشت، قدمهایم را میشمردم. هر ده قدم یک گلوله، یک خمپاره، یک تکان شدید، نقشه خیالم را بهم میریخت.
تا میرفتم دوباره ذهنم را جمع کنم. فکر کنم. دوباره زمین زیر پایم میلرزید. من دوباره فکرم را از نو، سر میگرفتم. فکر میکنم و میروم، نه خمپاره ایی، نه گلوله ایی، میرسم خط کمین.
شعبان صالحی فرمانده گروهان یک، رسول کریم آبادی آچار فرانسه گروهان، علی اصغر نبی پور سید کلائی، بردار مصلحی، من همشهری علی اصغر نبی پور هستم.